تبليغاتX
آنچنان كه يادداشت مي كنم...
سلام.
امروز می خوام در موردیه چیزی به اسم اسلام ارثی صحبت کنم.. بد چیزیه.
خب... بازش می کنم.
تو این دور و زمون خونواده ها به دو قسمت تقسیم می شن... اونایی که اسلام رو از راه ژن هاشون به بچه هاشون تزریق می کنن... اونایی که معتقدن:
بی خیال.. بذار بچه حالشو بکنه.

هر دو دسته رو باز می کنم.
1: این جور افراد در خونه پای بند احکام اسلام هستن. بچه ها قبل از رسیدن به سن تکلیف نماز رو می خونن.دختر ها از شش هفت سالگی محدودیت هاشون شروع می شه و کم کم حجاب به عنوان یه هنجار وارد زندگی شون می شه.
حاصل این طور خونواده هایی دو جور آدما هستن. یکی کسایی که عین پدر و مادرشون طوطی وار به اسلم ادامه می دن و یک ذره از اسلام نفهمیده از دنیا می رن...
یکی اونایی که بعد از یه مدت از این اسلام که به جای یه عالمه ارزش.. پر شده از یه عالمه هنجار که داره به زور اعمال می شه متنفر می شن و حتا گاهی به فکر تغییر دین می افتن....

2:از برخی جهات بهتر از دسته ی اول هستن.
مشکل این خانواده ها اینه که از ابزار آزادی بیش از حد استفاده می کنن. و آزادی بیش از حد همیشه مشکل ساز بوده و هست.

و اما راه حل:
خانواده ها باید در مسیر بلوغ به بچشون بفهمون. باید ذره ذره مزه ی اسلام رو به فرزندشون بچشون. قبل از این که به دخترشون بگن حجابت رو رعایت کن بهش بفهمونن که حجاب محدودیت نیست... مصونیته.
قبل از این که بچه هاشون رو به نماز وادارن، به اونا نشون بدن که چقدر شیرینه. کسی که خودش نمازش رو با اکراه بخونه... چه انتظاری از بچه هاش می تونه داشته باشه؟
باید بجه ها آزادانه راهشون رو انتخاب کنن. اما باید قبل از بلوغ اون قدر از زیبایی های اسلام فهمیده باشن که به یقین برسن اسلام بهترینه.
مگه ماها مسلمون نیستیم؟ مگه نمی گیم اسلام بهترینه؟ اواسه حرفمون هم دلیل داریم؟
اگه نداریم که باید بدونیم خودمون هم کوتاهی کردیم.. خودمون هم نشناخته مسلمون شدیم.
و اگه داریم دلایل مون رو به بچه ها بگیم. اسلام رو در قلبشون تزریق کنیم.. نه در خونشون.
اسلام یه دسته برای اعمال زور نیست... خدا خیلی ساده گفته: لا اکراه فی الدین.
اسلام رو باید از روی دیوار قلب فرستاد توی آدما. اسلام شیرین تر از اونیه که من و شما فکرشون بکنیم...
بهتره اسلام رو خوب بشناسیم....
و خوب بشناسونیم.

+ يادداشت شده در ساعت 6:45 بعد از ظهر توسط سعید |

سلام.

امروز می خوام یه چیزایی راجع به نماز بنویسم.

مسئله از اون جایی شروع شد که یه روز یکی از دوستام بهم گفت که خیلی وقته با خودش فکر می کنه که نمازی که ما می خونیم چه طور می تونه لذت بخش باشه در حالیکه داریم روزی پنج بار تکرارش می کنیم. آخه همه جا از لذت از نماز شنیدیم. از غرق شدن در نماز و لذت حس نزدیکی به خدا.

خب... اون یه روز اومد و بهم گفت که جوابش رو گرفته.

گفت (فکر کنم) توی سخن رانی آقای پناهیان بوه که ایشون گفتن که نماز رو برای خدا می خونیم و خدا باید لذتش رو ببره.لذت خوندنش در اینه که باعث می شه خدا خوشش بیاد.

 

اما می دونین... خیلی موافق نیستم... راستش در مورد تکراری بودن نماز می گم.

مدتیه سعی می کنم نمازم یه جور حرف زدن با خدا باشه.. یعنی وقتی می گم :

ایاک نعبد و ایاک نستعین....

اینو واقعا به خدا بگم.... به این که فقط اون رو می پرستم افتخار کنم... و با کرشمه ی خاصی بهش بگم که فقط از اون کمک می خوام و بگم اینا رو می گم تا بدونی که چقدر دوستت دارم و باورم کنی... هرچند.. نگفته هم باور می کنی... اما خوشم میاد بگم....

می دونین. وقتی این فرمی نمازم رو می خونم معانی جدید و هر روز تازه و متفاوت با دیروز برام به وجود میاد.

گاهی وقتا که بین دو راهی گیر کردم و نمی دونم چیکار باید بکنم همین که می گم :

اهدنا الصراط المستقیم..

راه درست جلو چشام سبز می شه...

همیشه وقتی به :

صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولا الضالین...

که می رسم برام تصاویر یه عده بارز می شه... یه دسته آدم خوبای قصه ی زندگیم که به نعمت معرفت و دانش رسیدن و یه عده آدم بداش که به خشم خدا تو جهلشون موندن و گمراهن. و هر روز یه ادمای جدید... یه کارای جدید... یعنی راستش می تونم بگم خیلی وقتا نمازم واقعا می شه حرف زدن با خدا.... یه حرف زدن متقابل...

من می گم، خدا گوش می کنه...

خدا می گه... من می بینم...

 

عجلو بالصلوة ...

 

به افق شهر ما نیم ساعتی بیشتر به اذون نمونده... سر نماز من هم دعا کنین... دعای بعد نماز... درخواست بعد از وصاله... حسابی بچسبیدش که نگیرین ضرر کردین...

فعلا باد.

+ يادداشت شده در ساعت 6:34 بعد از ظهر توسط سعید |

سلام.

حتما فهمیدین که می خوام در مورد چی بگم. هرچی باشه یه مناسبتی گفتن... روز پدری گفتن... ولادتی گفتن....

خب... مسلما نمی شه حضرت علی(ع) رو تو یه مطلب خلاصه کرد.

گر بریزی بحر را در کوزه ای

چند گردد قسمت یک روزه ای؟

اما خب... در حد توان یه چند کلمه ای می نویسم.

می دونین... حضرت علی (ع) یه جور انسان استثنایی بودن. یه جورایی خیلی استثنایی. از همون روز اول.

می گن وقتی که زمان وضع حمل حضرت عیسی(ع) فرا می رسه خدا به مریم(س) می گه که از معبد دور بشه.... و حتما می دونین که وقتی زمان میلاد حضرت علی(ع) نزدیک می شه مادرشون می رن داخل خانه ی خدا و ....

این از همون تولد. بعد هم که زیر دست پیامبر اکرم (ص) بزرگ می شن. می دونین....

حضرت علی (ع) یکی از بزرگترین انسانهای روی زمین بودن. نمی دونم تحمل اون همه درد چه طور ممکنه. تنهایی.. سکوت... از دست دادن همسر... وفات پیامبر... و ...

یه کوه به تمام معنا. کوهی که شاید از درون می جوشید و در برون خموش... نمی دونم... یه جورایی... یه جورایی خیلی مرد بودن.

حتا اگه وارد مبحث حکومت بشیم. مردی که با قاطعیت، وقتی مردم به دنبالش رفتن تا حکومت رو بگیره گفت: اموال مردم را اگر کابین زنان کرده باشید باز خواهم ستاند...

مردی که به مالک اشتر سفارش کرد: مردم یا هم کیش تواند و یا در آفرینش هم نوع تو... پس با همه دوست و مهربان باش.

نمی دونم. می دونم که حضرت علی (ع) خیلی بزرگ بود... خیلی بزرگ بود که شهریاری در وصفش درمونده...

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت.

متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

 

تنها به این فکر کنین که مثل حضرت علی(ع) باشین.. کسی که پشت عمرو رو به خاک زد، و باز مست عشق خدا بود چرا که...

در احد

که گل بوسه ی زخم ها، تنت را دشت شقایق کرده بود

مگر از کدام باده ی مهر مست بودی

که با تازیانه ی هشتاد زخم بر خود حدی زدی؟

 

کسی که در خیبر رو کند، و روحی هزاران بار قوی تر از بازوان داشت که ...

دری که به باغ بینش ما گشودی

هزار بار خیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

 

کسی که نهج البلاغه اش هزار بار مفتاح الجنان تر از هر مفتاح الفتوحی است. آره... من هم مثل خیلی ها معتقدم خدا در آینه ی حضرت آدم(ع) تصویر امام علی(ع) رو دید که گفت... فتبارک الله احسن الخالقین.

چیه؟ نکنه به فکرتون رسیده این من و شماییم که خلیفه الله فی الارض به حساب میایم؟ شما رو نمی دونم... ولی می دونم اون قدر در لجن زار بی خدایی غرق شدم که تئفن وجودم اجازه ی این منسب رو بهم نمی ده... جایی که حضرت علی (ع) هست.. مست خدا.. اونی که می گه:

انت الرب و انا المربوب... و من یرحم المربوب الی الرب

انت المالک و انا المملوک... و من یرحم المالک الی المملوک.

اون وقت من و شما بشیم خلیفه ی خدا؟ نمی دونم حق دارم به خاطر دل تنگ امام علی گریه کنم یا نه... کسی که از تنهایی سر توی چاه می کرد... کسی که بهترین بود و بیست سال زهر سکوت رو نوشید و روی همه چیزش پا گذاشت.... همه چیزش رو گذاشت وسط... به خاطر خدا.

کسی که قاتلای همسرش رو می دید که دارن بهش زخم زبون می زنن و مجبور بود....

کسی که آینه ی داد و راد بود و بد ترین بیدادگری ها رو روش انجام دادن. حضرت علی.

کسی که فاتح خیبر بود و خیبری در مقابلش خاک، همون کسی بود که بوتراب می خوندندش و در مقابل کودکان خاک در مقابلش بستر.

کسی که خروش حیدریش لرزه بر عمرو یل می نداخت، همون کسی است که لالایی شیرینش خواب کودکای یتیم رو نوید می داد.

آره. حضرت علی(ع) کم کسی نبود. من کیم؟کی هستم که بخوام در مورد امام علی بگم؟ به خدا یه گوشه ی چشم ، یه زیر چشمی بهم نگاه کنن مثل کوهی که مست خدا شد آب می شم. من کجا و ...

خدا.... کاش می شد ... می شد یه بار بدونم.. بدونم که ...یکی... یکی مثل امام علی... اونم من رو دوست داره.

انگاری هر سری می شینم واسه وبلاگ می نویسم باید حالم گرفته بشه.

فعلا باد.

+ يادداشت شده در ساعت 10:40 قبل از ظهر توسط سعید |
سلام.
دارم به تعقل و تعبد فکر می کنم.
می دونین. در مورد حجاب یه رو زهمون دختره یه سوال ازم پرسید که رفتم از یکی دیگه پرسیدم(از یه روحانی(که خداییش کار درسته!)) در مورد تعقل و تعبد واسم گفت. نمی دونم تفاوت این دو رو می دونین یا نه. می گم:
تعبد: هر کاری که خدا گفته انجام بدیم، چون خدا گفته.. درست یا غلط... فقط چون خدا گفته.
تعقل: هرکاری که با عقلمون درست در اومد انجام بدیم.
خب می دونین... می شه از تعقل به تعبد هم رسید... ببینین. این جوری می گم.
همه ی ماها رو خدا آفریده. خب؟ هدف هممون هم رسیدن به خدا(تکامل) هست که هدف رو هم خدا تعریف کرده. پس عاقلانه هست که وقتی خدا میگه کاری انجام بدیم اون رو انجام بدیم. یعنی عاقلانه اینه که مسیر حرکت ما، همون راهی باشه که خدا واسمون تعیین کرده.(به دو نکته هم توجه داشته باشین. اول که خدا عالمه و همه چیز رو می دونه. دوم که خدا حکیمه و کاری رو جز روی حکمت انجام نمی ده)
خلاصه که چه تعبد و چه تعقل می رسه به این که هرکاری خدا گفت بکنیم.
اما راستش می دونین... تعبد خیلی شیرین تره. البته اینم بگم که اکثر اعمال ما باید از روی تعب باشه ها.. مثال می زنم.
همه می دونیم که روزه واسه سلامتی خوبه... خب... می شه روزه گرفت چون واسه سلامتی خوبه؟ همتون از نیت شنیدین و این که روزه می گیرم... قربه الی الله...
آخ که این قربه الی الله چقدر شیرینه... دوباره زدم خاکی.
خب.
گفتم. اون فرد در مورد حجاب هم همین رو بهم گفت. سوالم این بود:
آیا اگه یه زن مطمئن باشه یه مرد که نامحرم هم هست بهش نگاه آلوده نداره می تونه جلوی اون حجاب نداشته باشه؟
و اما جواب که نه. چرا؟
خب. حرفش این بود. تنها علت حجاب مصونیت زن و حفظ اون گوهر وجودش از نگاه های هرزه و شهوت های سرگردان نیست. شاید علت اصلیش این باشه. اما همه چیز این نیست. و قرار هم نیست که ما تمام علت احکام رو بدونیم... چرا؟ چون اون وقت تعبده از بین می ره. اون وقت داریم اون کارا رو به خاطر دلایل منطقی شون انجام می دیم.
همین رو بهم گفت. گفت خدا زن ها رو خلق کرده. هدفشون رو هم خودش تعیین کرده. پس؟
عاقلانه اینه که به مسیر خدا بره. حالا اگه یکی اهل حال بود و عاشق خدا و گفت خدا چون تو گفتی روی چشمم که دیگه هیچ.
می دونین تعبد چیه؟ اسطوره ی تعبد من حضرت ابراهیم (ع) هستن. من نمی دونم با چه منطقی می تونیم قربانی کردن پسر خودمون رو توجیه کنیم. فکر نکنم هیچ عقلی این رو بپذیره...اما وقتی خدا گفت... چه حالی می ده. این جوری عاشق خدا باشی....
یادمه همون زنی که توی برنامه ی کوله پشتی حرف می زد، وقتی مجری ازش پرسید شما مشکلی نداشتین برای رعایت حجاب؟ آخه یه عمر بدون حجاب بین دوستاتون بودین.
گفت: این اسماعیل من بود که ذبحش کردم....
انگاری دوباره حالم گرفته شد.
فعلا باد.

+ يادداشت شده در ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط سعید |

سلام.

نشد.

یعنی شد ها. سه روز. چی؟ روزه رو می گم. اما خب... تو نذرم نگفته بودم که حتما پشت سر هم باشن. با این که سخت بود اما خیلی خیلی خیلی لذت بخش بود. خب.. روز چهارم دیگه نتونستم روزه بشم... راست  می گم. نتونستم.

اما خب.. می دونین... به اون چیزی که می خواستم فعلا نرسیدم... شایدم رسیدم.. نمی دونم... شاید بیخودی دنبال یه حس عجیب و غریب هستم که اسمش قربت باشه. شاید خیلی ساده تر و نزدیک تر از این حرفا باشه.

اما خب. یه چیزای خوبی داشت.

روز دوم بود فکر کنم. تو خیابون سر ظهر داشتم می رفتم که یه افغانی رو دیدم. زیر سایه ی یه درخت نشسته بود و یه طالبی(که معلوم بود یکی دور انداخته بوده) رو حب می کرد و می خورد. اونم با ولع تمام.

خب... راستش وقتی بهش نگاه کردم یه جورایی حس کردم از اونم فقیر ترم. یعنی حس کوچک بودن بهم دست داد. حس .. حس... نمی دونم. شاید حس همدردی با آدمای فقیر. شاید حسی شیرین تر. نمی دونم. حس خوبی بود. شاید همون حسی که وقتی امام علی(ع) می گفتن:

انت الغنی و انا الفقیر و هل یرحم الفقیر الا الغنی

بهشون دست می داده. یه جورایی... یه جورایی در مقابل خدا حس کوچک بودن... هیچی نبودن.. که خیلی مشته. خیلی توپه.

یه چیز دیگم واسم شیرین بود.... و نسبتا تازه. می دونین. دم افطار لحظه ی زیباییه. از یه طرف پایان خستگی و تشنگی و گرسنگی(خب... دارم راستش رو می گم دیگه). از یه طرف این که وظیفت رو کامل انجام دادی. از یه طرف این که الان... شاید خدا داشته باشه بهت لبخند بزنه... شاید اون طور که می گن خدا تو رو به فرشته هاش نشون بده و بگه ببینین... بنده ی منه ها..

می دونین... دعای دم افطار خیلی شیرینه. انگار که یکی (که دوست داشتنی ترین دوست دنیا، خدا باشه) روبروت نشته و داره به حرفات گوش می ده. یه لبخند شیرین می زنه و سرش رو تکون می ده و می گه... حله عزیزم...

می دونین. حتا اگه دعا های دم افطار استجاب هم نشن... خود دعا کردنش ارزش همه چیز رو داره. اصلا حس این که خدا جدیت گرفته... الان خدا، خالق همه ی دنیا داره به حرفات گوش می ده.... نه چیزی مثل سمع الله و لمن حمده.... یه جور اختصاصی تر... این که الان خدا داره به تو گوش می ده... چون روزه شدی... الان همه ی حواس خدا به تو هست(می دونم این شکلی نیست.. شایدم باشه... اما همین که این طوری فکر کنیم هم خیلیه)

یه جا خوندم که خدا به موسی(ع) می گه:

ای فرزند عمران.

هرگاه بنده ای از بندگانم مرا بخواند آنچنان او را اجابت می کنم که گویی جز او بنده ای ندارم.

ولی هرگاه بنده ای مرا می خواند به نحوی می خواند که انگار هزاران معبود جز من دارد.

 

می دونین. این که خدا داره به شکلی به حرفات گوش می ده که انگار فقط تو رو داره چقدر شیرینه.... امیدوارم هممون یه روزی به جایی برسیم که بشیم اولی الابصار...

یار بی پرده بر در و دیوار

در تجلی است یا اولی البصار

به امید روزی که هممون خدا رو با دستامون لمس کنیم... حسش کنیم... بوش کنیم..

فعلا باد.

 

+ يادداشت شده در ساعت 8:1 قبل از ظهر توسط سعید |
گاهی فکر می کنم ما مرد ها هم قاعدگی داریم. حالا فیزیکی و جسمی نه ٬ روحی و روانی.

آخر هر چند مدت یک بار (و به صورت کاملا پریودیک) روان پریش می شوم. عصبی می شوم٬ پرخاشگر می شوم٬ گاهی ناراحت٬ گاهی حس می کنم زیر فشارم٬ گاهی حوصله ی هیچ کس و هیچ چیز را ندارم٬ گاهی حس می کنم خمارم٬ و تمام عضلاتم درد می گیرند و گاهی می خواهم به همه چیز گیر بدهم.

تمام این گاهی ها هم کاملا متناوب و پریودیک هستند.

شاید الان هم.

آخر حس خشنی دارم. انگار در درونم جنجالی است. حس می کنم دو نفر درونم هستند. انگار یک دو شخصیتی شده ام. یک شیزوفرنیایی حاد.... یا... یک شیزوفرنیایی هار.
+ يادداشت شده در ساعت 7:43 قبل از ظهر توسط سعید |

سلام.

امروز می خوام یه وبلاگ به تعداد وبلاگ های دنیا اضافه کنم. اما شاید این وبلاگ یکم با بقیه ی وبلاگ ها فرق داشته باشه. آخه نویسنده ی این وبلاگ(منظورم خودم بودم ها!) خیلی خوشش نمیاد ملت وبلاگش رو بخونن. به همین دلیله که اومده وبلاگ زده!

چه جوری بگم. توضیحش سخته. اومدم یه وبلاگ بزنم تا... تا... ... اه.

ببینین. قلب هرکدوم از ماها یه حصاره. می گن قبل از این که چیزی رو بگی از فیلتر عقلت عبورش بده. خب اون حرفایی که از فیلتر عقل رد نشن چی می شن؟ به نظرتون می میرن و حذف میشن و نابود می شن و ... نه!

طبق قانون پایستگی حرف هیچ حرفی خودبخود به وجود نمی اید و خودبخود نابود نمی شود.

همه ی اون حرفا می رن تو یه حصار به اسم دل. می خوام این حصار رو گاز بگیرم. محکم.

می دونین. اگه اون روز پترس ظالم اون ظلم رو در حق آب های پشت سد نکرده بود، اگه اون انگشت لعنتیش رو نمی کرد توی سوراخ سد، همه ی آب ها می ریختن بیرون و فرصت پیدا می کردن که برای یه بارم شده اون طرف دیوارها رو ببینن. می خوام تمام پترس های ظالم قلبم رو بکشم. و خب. جراتش هم ندارم که در قلبم رو باز کنم و حرفام رو زرت بریزم بیرون. اینه که گفتم یه وبلاگ می زنم. به هیش کی هم نمی گم. هیچ جا هم آدرسش رو نمی دم. این جوری خیالم راحته. ازاون طرف شاید یه روز یکی گذرش افتاد و مطالبمون رو خوند. نوش جونش. خلاصه باید این همه حرف که چنبره زدن تو این حصار بیان بیرون. نباید؟

آدما ی زیادی تو دنیا هستن که مثل من هستن. آخه تا یه پسری هیش کی کار به کارت نداره. تا پشت لب هات یکم کدر بشه می شینن از مرد شدن باهات می گن و اولین شرط یه مرد اینه که هر چی داره بریزه تو خودش و به کسی نگه. مرد که نباید سفره ی دلش را واسه این و اون باز کنه!

خب. آدما هرکدوم یه شکلن. یکی مثل حضرت علی(علیه السلام) می رن و تو چاه داد می زنن. یکی هم مثل من میاد و وبلاگ می زنه و می ریزه حرفاشو تو وبلاگ. خلاصه که...

باد.(به امید دیدار)

+ يادداشت شده در ساعت 7:53 قبل از ظهر توسط سعید |